تبليغاتX
زن روز

زن روز

تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی (داستان)

تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی (داستان)

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!
از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى !
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !
آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !
آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مکزیکى: خب! بعدش چى؟
آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى… بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى…

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!
از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى !
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:48  توسط   | 

شعر درمورد بی حرمتی گلشیفته فرهانی

شعر درمورد بی حرمتی گلشیفته فرهانی آزاده تر که بود ز زن های این جهان؟ آن کس که کرد پیکر عریان خود عیان؟ گر این بُوَد رهایی انسان که ای گلی! هر تن فروش گشته رها طبق این گمان نشنیده ای تو ناله ی مردم ز خاک خود؟ ای گل! تو “مثل مادر”معصوممان بمان رحمی اگر به پاکی روحت نمیکنی بر حرمت “به نام پدر” کن تنت نهان عریانی تو عین اسیری برای توست آزادی اش برای هوس های هرزه شان ما را هزار امید به بازیگری چو گل تو گرم بازی سیه زشت دیگران ما در سماع ساز تو مدهوش و گشته ای رقّاصه ای به نغمه ی دشمن در این میان مال خود تو هست تن و جان تو ولی ترسم بر او ز سیلی ویران گر خزان دیدم پس دو دیده ی عصیان گرت که بود از ترس کودکانه ی تنهاییت نشان ترسم که نام گل صفتت همچو لکه ای ممتد شود به ننگ به پیشانی زمان بودی عزیز بین کسانت چه حیف شد گشتی عروسک ید پنهان ناکسان
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 13:30  توسط   |